تبليغاتX
مهدی قنبری راد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط مهدی  | 
فبای الائه ربکما تکذبان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:0  توسط مهدی  | 
خدا حافظ همین حالا

مهدیه کاش قبل رفتنم میبودی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:59  توسط مهدی  | 
تنها بودن یه کابوس شومه

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:2  توسط مهدی  | 
یا رب مهدیه رو نگه دار
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط مهدی  | 
دوستت دارم مهدیه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:8  توسط مهدی  | 
 

انچه در کویر میروید کز و تاق است. این درختان بی باک  صبور و قهرمان که علی رغم کویر بی نیاز از اب و خاک و بی چشم داشتو نوازشی از سینه خشک و سوخته کویر به اتش سر میکشند و می ایستند و می مانند هر یک رب النوعی بی هراس مغرور و تنها وغریب گوی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند  این درختان شجاعی که در جهنم میروین  اما اینان برگ و باری ندارند  گلی نمی  افشانند و ثمری نمیتوانند داد شور جوانه زدن وشوق شکوفه بستن وامید شکفتن در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خوشکد و می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر از ریشه شان بر میکنند و در تنورشان می افکنند ...... این سر نوشت مقدر انهاست

بید را در لبه استخری  کنا جوی ابی وقناتی به زحمت می توان نگه داشت . سایه اش سردو زندگی بخش است . درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد .در شهر ها و ابادی ها نیز بیمناک است که هول کویر در مغز و استخوانش خانه کرده

اما انچه در کویر خوب می روید خیال است ! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند  می بالد و گل می افشاند و گل های خیال گلهای همچون قاصدک  ابی و سبز و کبودو و عسلی . . .

 هر یک به رنگ افریدگارش به رنگ انسان خیال پرداز و هر انچه که قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش مینشیند

خیال این تنها پرنده نامرئی که ازاد ورها  در کویر جولان دارد ــسایه پروازش تنها سایه ایست  که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهای او تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد  و ان را ساکت تر می کند .اری این سکوت مرموز و هراس امیز کویر است له که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن میگوید

کویر انتهای زمین است پایان سرزمین حیات  در کویر گوی به مرز عالم دیگر نزدیکیم  و از ان است که ما ورا الطیعه ــکه همواره فلسفه  از ان سخن می گوید و مذهب بدان می خواند ــ در کویر می توان به چشم دید میتوان احساس کرد واز ان است که پیامبران همه از انجا بر خواسته اند و به سوی شهر ها  و ابادیها امدند     (( در کویر خدا خضور ))دارد                                                                                                                                این شهادت را یک نویسنده رومانیای داده است که برای شناختن محمد <ص> ودیدن صحرایی که اواز پر جبریل  همواره در زیر غرفه بلند اسمانش به گوش میرسد وحتی درختش ،غارش،کوهش،هر صخره سنگش وسنگ ریزه اش  ایات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود ،به صحرای عربستان امده است و عطر الهام را در فضای اسرار امیز ان استشمام کرده است

در کویر بیرون از دیوار خانه  پشت حصار ده دیگر هیچ نیست ، صحرای بیکران عدم است . خواب گاه مرگ و جولان گاه هول

.... راه تنها به سوی اسمان باز است .اسمان ،کشور سبز ارزوها ،چشمه مواج و زلال نوازش ها ،امید ها ،و...انتظار !انتظار...!سرزمین ازادی نجات ،جایگاه بودن و زیستن ،اغوش خوشبختی ،نزهکته ارواح پاک
،فرشتگان معصوم ،میعاد گاه انسان های خوب از ان پس که از این زندان خاکی وزندگی رنج و بند        

شکنجه گاه و درد با دست های مهربان مرگ نجات یابند!

اسمان کویر،این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشت خونین و بیتاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش میگیرم و نگاهای اسیرم  را همچون پروانه در مزرع سبز ان دوست شاعرم رها میکنم  ناله های گریه الود ان روح دردمند و تنها را میشنوم  ناله های گریه الود ان امام راستین  و بزرگم را که همچون این شیعه گمنام و غریبش ،در کنار ان مدینه پلید (کوفه)ودر قلب ان کویر بیفریاد سر در حلقوم چاه فرو میبرد و میگریست . چه  فاجعه ایست که در ان لحظه یک مرد می گرید !..... چه فاجعه ایست......! 

     

 ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:40  توسط مهدی  | 
الا یا  ایها  الساقی   ادر  کاسا   وناولها 

         که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید       ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید        که سالک بیخبر  نبود ز راه  و رسم منزلها

مرا در منزل جانان چه امن و عیشچو هردم        جرس  فریاد میدارد  که بر بندید   محملها

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:55  توسط مهدی  | 
دست از طلب    ندارم تا  کام  من  بر  اید

 

یا جان رسد به جانان یا جان زه تن برایدت

 

 

 

          تقدیم به پشت کنکوری ها

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:36  توسط مهدی  | 

برو ای زاهدو دعوتم مکن سوی بهشت     که خدا در ازل از بهر بهشتم بسرشت

یک جو از خرمن هستی نتوان برداشت     هرکه در ملک فنا و ره حق دانه نکشت

توو  تسبیهو   مسلاو رهو   زعدو   ورع       منو میخانه وناقوس رهو دیر وکنشت

منعم    از    می      مکن       ای     سوفی    سافی    که   حکیمم

در ازل   تینت    ما   را     بمی       صاف    و     سرشت

تقدیم به دوستاران عشق پاک                  حافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:26  توسط مهدی  |